آنیساآنیسا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

انیسا بهانه زندگی

بدون عنوان

هفته بیست و دوم بند انگشتی   سلام مامانی داری کم کم بزرگ میشی حرکاتت داره بیشتر میشه این رو زا کمی سرمون شلوغه اخه عروسی عمه النازه شاید این رو زا نتونم زیاد بیام بنویسم برات ولی همیشه باهات حرف میزنم بابایی هم این رو زا سرما خورده زیاد حالش خوب نیست راستی خاله مهسا هم سرما خورده زیاد نمیاد پیشمون تا منم سرما نخورم این رو زا مامانی عاشق لالایی بالشتک ابری شدی همش میخوای اونو باز کنم برات لالایی دیگه که باز مینم یه لگدایی میزنی که حس میکنم الان از شکمم میای بیرون وروجک راستی فردا میریم دکتر میگم خودشم سونو گرافی کنه جان مامانی این دفعه پاهای نازتو باز کن عشقم بوس دوس بای بای عسل مامانییییییییییییییییییییییییییییییییی   ...
27 بهمن 1392

بدون عنوان

هفته بیستم بند انگشتیییییییییی   سلام عسیسمممممممممممممممممممممممم خوبی مامانیییییی عشقم امروز رفتی تو هفته بیستم وای که من چه قد خوشحالم که روز به روز برزگ میشی دیروزبا  بابایی رفته بودیم واسه من لباس بخریم توهم اونقد ورجه ورجه کردی که واسه توهم خریدیم بعدش ساکت شدی شیطون  مامانیییییییییییییی چون تا حالا پاهاتو باز نکردی جنسیتتو بفهمیم واسه همون برات سفید نارنجی خریدم بعدن عکسشو میزارم برات  یه ذره لباسم از مکه برات خریدم که خیلی ماهننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن حتی مامان بزرگ از مکه کربلا هم که  هنوز تو نبودی برات لباس وسایل خریده ویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوش به حالت نیومده همه عاشقت...
12 بهمن 1392

بدون عنوان

سلام عشق مامانی   خوبی عسلم ببخشید که چند روزه نتونستم بیام بنویسم برات اخه منی که خوشحال بودم این ترم دانشگاهم تموم میشه ولی نشد چون تو دوتا از درسام که به خاطر مریضیم نمیتونستم شرکت کنم واستادا باهام لج کرده بودن و منم چون تخصصی بود چیزی بلد نبودم کار خودشونو کردن و زیر 10 بهم دادن حالا باید بهمن ماه هم دوباره برم دانشگاه ولی تو ناناز مامان ارزش همه اینا رو داری حتی حاظرم باز روزی دوتا امپول بزنم ولی تو سالم باشی عشق مامان چون با هر بار تکون خوردنت همه دردام فراموش میشه شیطونکم دیگه داری به پنج ماهگی نزدیک میشی ووووولباسای من کوچیک باید این روزا برم خرید ویییییییییییی عروسی عمه جونتم داره نزدیک میشه بیاید به اون روزم لباس بخرم ر...
8 بهمن 1392

بدون عنوان

هفته نوزدهم بند انگشتی   سلام عسلمممممم     توشکم مامانی خوش میگذره همش داری شیطونی میکنیییییییییییییی  وای که خوش به حاله من میشه همش وقتی تکون میخوری دیروز عروسی بودیم توهم از عوض من همش خودتو تکون دادی تو شکممممممممم انگار توهم فهمیدی که مامانی همیشه پای رکس تو مهمونی هاست گفتی بزار حالا که مامانی نمیتونه به رکسه من از عوضش شیطونی کنم مامانم نارحت نشه وای که من چه قدر خوش به حالم شده بود دیروز وقتی هم که برگشتیم باز تکون میخوردی ولی تا بابایی میومد دستشو بزاره توی ورجک دیگه تکون نمیخوردی ههههههههه اخرشم دیگه خسته شد وای که داریم روزارو میشماریم که زودتر توبغلت بگیریمت الان هم تا چند دیقه بد بابا بزرگ خاله ...
5 بهمن 1392

بدون عنوان

سلام گلم   امروز حرکاتت زیاد شده    ای جاننننننننننننننن صبح با تکونات بیدار شدم کاش هر روزهمین کارو تکرار کنییییییییییییییییییی خیلی حسه خوبیه الان که پشت کامپیوترم باز داری تکون میخوری شطون بلایه منننننننننننننننننننننننننننن امروز میخوام برم بیرون کتاب بخرم برات بخونم اخه خیلی خوشت میاد وقتی صدای اذان میاد دیگه تکون نمیخوری گوش میکنی وقتی هم تموم میشه شیطونیاتو شروع میکنی هههههههههههه اونقدر خوشم میاد از این کارت صبح حموم بودم  اونجاهم تو شکمم همش ول میخوردی منم قلقلکم میومد ههههههههه راستی دیرو خاله مهسا اومده بد همش شکممو بوس میکرد ولی تو تکون نخوردی ههههههههه خیلی شیطونی عسلم برم موهامو خشک کنم دیگه بای بای...
3 بهمن 1392

بدون عنوان

هفته هیجدهم بند انگشتی   سلام عسل مامان  تو امروز جهار ماهته عسلممممممممممم خیلی ببخشید که دیر شروع کردم به نوشتن اخه عشق مامانی حالم زیاد خوب نبود باید همش میخوابیدم و روزی یه امپول میزدن برام تازه دو سه روزیه حالم خوب شده می تونم بشینم بابایی هنوزم میگه زیاد تکون نخورررررررررررررررر. موبایل ضرر داره کامپیوتر ضرر داره ولی من حرفشو گوش نمیدم میخوام هر هفته بنویسم برات وقتی بزرگ شدی بخونی »»»»»»»»»»»راستی دیروز با مامانی بابایی خاله مهسا رفتیم سونو واسه تعیین جنسیت خاله مهسا از همه مششتاق تر بود بفهمه دخملی یا پسمل ولی تو بلا ضد حالا زدی بهمشون هههههههه پاهاتو اند...
3 بهمن 1392
1